خانه وبلاگ
ايميل من
نویسنده وبلاگ
hasti
آرشیو وبلاگ
تیر ۸٦
آذر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
لینک دوستان
جمال بهادری
بازتاب آنچه هست!
آردین
برای تویی که تمام روزهایت را گم کرده ای
وبلاگ شیمی من
hesammusic
لبخند دوستانه
جویبار افکار
فریاد درد
مرد تنها
تک نهال باغ عشق-سحر
حرفهاي تازه
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
سلام به همه ی دوستان خوبم!
بعد از این همه به هم ریختگی پرشین بلاگ، گفتم خب بابا چه کاریه؟ میرم یه جا دیگه وبلاگم رو راه میندازم! اینم آدرس وبلاگ جدیدم که از این به بعد آپش می کنم:
خوشحال میشم مثل همیشه با نظراتتون بهم انگیزه بدین. منتظرتون هستم. فعلاً خداحافظ!
سلام! یه سلام بعد از...؟ نمی دونم چند ماه. ولی می دونم خیلی وقته که سراغی از این وبلاگ خاک گرفته و متروکم نگرفتم. ولی حالا برگشتم، با یه عالمه حرف واسه گفتن و یه دنیا شعر واسه زمزمه کردن. ولی حجم زیاد حرفا، فرصت حرف زدن رو ازم می گیرن! پس فعلاً به نوشتن همین شعر فوق العاده از محمدعلی بهمنی اکتفا میکنم. ولی بازم برمی گردم. خیلی زود!
او سرسپرده میخواست، من دل سپرده بودم
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها، تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم
ده سال می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد، وقتی غروب می شد
کاش آن غروبها را از یاد برده بودم
محمدعلی بهمنی
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦ - hasti
یه سلام دوباره، بعد از 4 ماه!! چی کار کنم با این همه درسی که از همهجا نازل میشه و هرچقدر میخونم به جای اینکه از حجمشون کم بشه، فقط زیادتر میشن؟! حالا واقعاً حکمت این کنکور چیه و کی این آزمون بی معنی رو اولین بار پیشنهاد کرده، نمی دونم!! برام دعا کنید!
چشم من روشن
آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید؟
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد؟
چشم من روشن، روی تو سپید!
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید؟
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید!
فریدون مشیری
17 سالِ پيش، تويِ يه همچين روزي (سه شنبه-24/5/68) يه دختر كوچولويي رو به اجبار تبعيدش كردن به اين كرهي خاكي! هر چقدر گريه و التماس كرد، هيچ فايدهاي نكرد! فرستادنش اينجا تا تو اين دنياي نيمه تاريك-نيمه روشن آدما، چشمشو رو تاريكيها ببنده و اون نور واقعي رو بين اين همه نور پيدا كنه! سراغ خيلي نورها رفت، ولي خيلي طول نكشيد كه فهميد اشتباه كرده. هر بار يه روشنياي رو از دور ميديد، به طرفش شتاب ميگرفت، ولي وقتي ميرسيد، ميديد يه چراغ كمنور بيشتر نيست!! تو اين گشتنا كسايي رو هم پيدا كرد كه خيلي از بقيه پرنورتر بودن. ولي بازم اين نورا، نوري نبود كه روز تولدش، اونو ازش جدا كرده بودن. اين هستي كوچولو هنوزم داره
ميگرده. هرچند به ظاهر ميدونه بايد دنبال چي بگرده، ولي هنوز اون نور رو به معناي واقعي پيدا نكرده. هنوز سردرگم و بيپناه ميگرده و شوق رسيدن به اون نور مطلقه كه تحمل سياهيهاي اين دنياي بيرحم رو براش ممكن ميكنه. حالا شما هم اگه از اون نور خبري داريد، اگه بهش رسيديد، اگه شما هم مثل من هنوز دنبالش ميگرديد، بگيد شايد با يه اميد بيشتري دنبال اون نور بگردم.
در گلستانه
دشتهايي چه فراخ!
كوههايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي ميآمد!
من در اين آبادي، پي چيزي ميگشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي.
پشت تبريزيها
غفلت پاكي بود، كه صدايم ميزد.
پاي نيزاري ماندم، باد ميآمد، گوش دادم:
چه كسي با من، حرف ميزند؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجهزاري سر راه.
بعد جاليز خيار، بوتههاي گل رنگ
و فراموشي خاك.
لب آبي
گيوهها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ، ميچرخد گاوي در كرد.
ظهر تابستان است.
سايهها ميدانند، كه چه تابستاني است.
سايههايي بيلك،
گوشهيي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است
مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه،
دورها آوایی است، که مرا می خواند."
سهراب سپهري
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٥ - hasti
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٥ - hastiآبي، خاكستري، سياه
تو به من خنديدي
و نميدانستي
من به چه دلهره از باغچهي همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پيِ من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضبآلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
ميدهد آزارم
و من انديشهكنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانهي كوچك ما سيب نداشتدر شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيرهشب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشهي من
گيسوان تو شب بيپايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه، شبي
از شط گيسوي موّاج تو من
بوسهزن بر سر هر موج گذر ميكردم
كاش بر اين شط موّاج سياه
همهي عمر سفر ميكردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشهي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجهي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي ميجست
چشم من چشمهي زايندهي اشك
گونهام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها ميشدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بيباران، پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بيباران دلگير است
و سكوت تو پس پردهي خاكستري سرد كدورت، افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پويندهي راهم بسته
ابر خاكستري بيباران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي، باران
باران؛
شيشهي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
واي، باران
باران؛
پَرِ مرغان نگاهم را شست
آب، رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها ميبينم
و ندايي كه به من ميگويد:
” گرچه شب تاريك است
دل قوي دار، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن ميبيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا ميچيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبيست
ديده در آينهي صبح تو را ميبيند
از گريبان تو صبح صادق
ميگشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري؟
نه
بهاران از توست
از تو ميگيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنّايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانهكنان ميكاود
من به چشمان خيالانگيزت معتادم
و در اين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگيام در پي آن گوهر مقصود چرا؟
در پي گمشدهي خود به كجا بشتابم؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فروماندهي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر باز كني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانهي خود خواهم برد
كه در آن شوكت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن ميبارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهرهاي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش ميرقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خود را هر روز
شوكتي ميبخشد
كودك خواهر من نام تو را ميداند
نام تو را ميخواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصهي خوش خواهد گفت؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نميگردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصهي شاد
از لبان تو شنيد:
”زندگي رويا نيست
زندگي زيباييست
ميتوان
بر درختي تهي از بار، زدن پيوندي
ميتوان در دل اين مزرعهي خشك و تهي بذري ريخت
ميتوان
از ميان فاصلهها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصلههاست “
قصهي شيرينيست
كودك چشم من از قصهي تو ميخوابد
قصهي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفتهاي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت ميميرد
رفتهاي اينك، اما آيا
باز برميگردي؟
چه تمنّاي محالي دارم
خندهام ميگيرد
چه شبي بود و چه روزي، افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي هي
ميپرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها ميكرديم
آرزو ميكردم
دشت سرشار ز سرسبزي روياها را
من گمان ميكردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگيست
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه ميدانستم
سبزه ميپژمرد از بيآبي
سبزه يخ ميزند از سردي دي
من چه ميدانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بيخبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد، درختي شد، نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين برآورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي، چه اميد؟
چه نهالي كه نشاندم من و بيبر گرديد
دل من ميسوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصلههاست
گاه ميانديشم
ميتواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من ميبخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجستهاي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
ميتواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را ميمانم
من به سرگرداني
ابر را ميمانم
من به آراستگي خنديدم
منِ ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه ميآشفت
قصهي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان ميگفت
باد با من ميگفت:
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور ميكرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه ميبينم، ميبينم
تو به اندازهي تنهايي من خوشبختي
من به اندازهي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو؟
هيچ
تو همه هستي من، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري؟
همه چيز
تو چه كم داري؟ هيچ
بي تو در ميابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو ميكردم
كه تو خوانندهي شعرم باشي
راستي شعر مرا ميخواني؟
نه، دريغا، هرگز
باورم نيست كه خوانندهي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا ميخواندي
بي تو من چيستم؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم، در پنجهي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم، خاموش
نتپد ديگر در سينهي من، دل با شوق
نه مرا بر لب، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان ميدردم
بي تو احساس من از زندگي بيبنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو؟
بي تو مردم، مردم
گاه ميانديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي ميشنوي، روي تو را
كاشكي ميديدم
شانه بالازدنت را
بيقيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب! عاقبت مُرد؟
افسوس
كاشكي ميديدم
من به خود ميگويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد؟ “
باد كولي، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزهكشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همهجا؟
آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون ميكرد
تيرگي را در دشت
و شفق، اين شفق شگرفي
بوي خون داشت، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه ميكردي هنگام غروب
تو به من ميگفتي:
” صبح پاييز تو، ناميمون بود ! “
من سفر ميكردم
و در آن تنگ غروب
ياد ميكردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برميگردم
و صدا ميزنم:
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كن پنجره را
كه پرستو ميشويد در چشمهي نور
كه قناري ميخواند
ميخواند آواز سرور
كه: بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا ميزنم:
” باز كن پنجره، باز آمدهام
من پس از رفتنها، رفتنها؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو، اكنون به نياز آمدهام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بيتو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بيتو
بي تو ميرفتم، ميرفتن، تنها، تنها
و صبوريِ مرا
كوه تحسين ميكرد
من اگر سوي تو برميگردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من ميخندي
من صدا ميزنم :
” آي باز كن پنجره را “
پنجره را ميبندي
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي ميخواهد
من و تو ما نشويم
خانهاش ويران باد
من اگر ما نشويم، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد؟
چه كسي با دشمن بستيزد؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را ميگويند
كوهها شعر مرا ميخوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوهي اندوه ز چيست؟
در تو اين قصهي پرهيز كه چه؟
در من اين شعلهي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور؟
و جدايي با درد؟
و نشستن در بُهت فراموشي
يا غرق غرور؟
سينهام آينهاي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهيدست مرا
مرغ دستان تو پر ميسازند
آه مگذار، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه ميگويم، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برميخيزند
حميد مصدق
روزایی بود که فقط خوندن شعرای فریدون مشیری آرومم میکرد! اینم یه شعر از همون روزا که حداقل اون موقع برام خیلی قشنگ بود. چقدر زود گذشتن این سالها! 
نغمهها
دل از سنگ بايد كه از درد عشق
ننالد خدايا دلم سنگ نيست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
كه جز غم در اين چنگ آهنگ نيست
به لب جز سرودِ اميدم نبود
مرا بانگ اين چنگ خاموش كرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
كه آهنگ خود را فراموش كرد
نميدانم اين چنگي سرنوشت
چه ميخواهد از جان فرسودهام
كجا ميكشانندم اين نغمهها
كه يكدم نخواهند آسودهام
دل از اين جهان برگرفتم، دريغ:
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در اين واپسين لحظهي زندگي
هنوزم در اين سينه يك آرزوست:
دلم كرده امشب هوايِ شراب
شرابي كه از جان برآرد خروش
شرابي كه بينم در آن رقص مرگ
شرابي كه هرگز نيايم به هوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ اين چنگ را
همه زندگي نغمهي ماتم است
نميخواهم اين ناخوش آهنگ را
فريدون مشيري
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٥ - hasti
دل تنگ
سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانهي تنها، دلِ تنگ
منشين در پس اين بُهت گران
مدران جامهي جان را مدران
مكن اي خسته درين بغض درنگ
دل ديوانه تنها دلِ تنگ
پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يكي است
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي است
ديدي آن را كه تو خواندي به جهان يارترين
سينه را ساختي از عشقش سرشارترين
آنكه ميگفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دلآزارترين شد چه دلآزارترين
نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مكن
آتشي را كه در آن زيستهاي سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخرو باش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
فريدون مشيري
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥ - hasti
هو الحق
چقدر ميگذره از زمان دستگيري آقاي بهادري؟ ديگه درست يادم نمياد. فقط ميدونم خيلي وقته. خيلي. ماههاست. ولي هنوز كه هنوزه هيچ خبري نيست كه نيست. دعا كنيد. اگه از اين موضوع اطلاعي نداريد حتماً از اين وبلاگ ديدن كنيد:
http://www.bahadori.blogfa.com
هرچند خيلي وقته آپ نشده ولي از كليت موضوع مطلع ميشيد. خيلي تلخه. خيلي. پس اگه كاري از دستتون بر نمياد، دعا كنيد كه هرچه زودتر حقيقتها آشكار بشه و يه بيگناه و به جرم عدالتخواهي اين طور مجازات نشه.
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآيي
دائم گل اين بستان شاداب نميماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايی
پيام هاي ديگران () link شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥ - hasti
هو الحق
چه جاي گريه، كه كشتار بيدريغ حريف ميخوام براي يه بارم كه شده ساده و بيتكلف بنويسم، و به چيزي جز حرفي كه داره در درونم ميجوشه فكر نكنم!
نميدونم شما وقتي اين شعر رو ميخونيد چه حسي پيدا ميكنيد. ولي من... ! هرچند لحظه يه بار مجبور ميشدم كه يه كاري واسه چشمام بكنم كه ديگه از پشت يه پردهي ضخيم اشك، صفحهي مونيتور رو نميديدن!
اين همه جنايت چرا؟ مگه قراره چقدر تو اين دنيا بمونن كه حاضرن به خاطرش دنيايي رو به آتش بكشن؟! يكي جواب سوال منو بده. دلم گرفته. دلم بدجوري گرفته. بغضم شكسته. اشكام بيامان ميريزن.
ببخشيد! نميخواستم انقدر بنويسم! ولي اين حرفا داشت منو از درون خرد مي كرد. ديگه ميسپارمتون به اين شعر كه خيليييييييي بهتر از من اين حرفا رو زده:
كوچ
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !
خيال نيست عزيزم ! ...
تو، اي نخفته شب و روز، روي شانه اسب،
بيا به خاك بلا ديدهاي بينديشيم
فريدون مشيري
براي خاطر صلح است و حفظ آزادي !
و هر گلوله كه بر سينهاي شرار افشاند
غنيمتي است كه: دنيا بهشت !! خواهد شد .

ميدونم يه روز او مياد و اين سياهيها تموم ميشن. ولي تا اون روز...! چند هزار؟ چند ميليون انسان بيگناه بايد اينطور بيرحمانه جون بدن؟ چرا اين دنيا بعضي وقتا انقدر سياه ميشه؟ دلم گرفته. همهجا رو سياهي گرفته. آسمونِ آبي و بيدريغي كه بالاي سرمه، هميشه به يادم مياورد كه اگه همهجا رو هم سياهي بگيره، يه روشني اون بالا هست! ولي نميتونم به آسمون سياه و پردود بالاي سر مردمي فكر نكنم كه مدتهاست جز سياهي چيزي نديدن. فقط دعا ميكنم اون آبيِ بيدريغ و فراموش نكنن كه فقط به اميد ديدن دوبارهي اون ميشه تحمل كرد و درد كشيد و بازم ايستاد.
به كوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت !
تو كودكانت را، بر سينه ميفشاري گرم
و همسرت را، چون كوليان خانهبهدوش
ميان آتش و خون ميكشاني از دنبال
و پيش پاي تو، از انفجارهاي مهيب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشيانها بر روي خاك خواهد ريخت
و آرزوها در زير خاك خواهد مرد !
صداي تير بلند است و نالهها پيگير
و برق اسلحه، خورشيد را خجل كردهست !
چگونه اين همه بيداد را نميبيني ؟
چگونه اين همه فرياد را نميشنوي ؟
صداي ضجّه خونين كودك عدنيست،
و بانگ مرتعش مادر ويتنامي،
كه در عزاي عزيزان خويش ميگريند،
و چند روز دگر نيز نوبت من و توست،
كه يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم !
و يا به كشتن فرزند خلق برخيزيم !
و يا به كوه، به جنگل، به غار، بگريزيم !
- پدر ! چگونه به نزد طبيب خواهي رفت ؟
كه ديدگان تو تاريك و راه باريك است
تو يك قدم نتواني به اختيار گذاشت .
تو يك وجب نتواني به اختيار گذاشت !
كه سيل آهن در راهها خروشان است !
- به روزگار جواني - به كوه و دره و دشت،
تو اي بريدهره از لاي خار و خارا سنگ
كنون كنار خيابان، در انتظار بسوز !
درون آتش بغضي كه در گلو داري،
كزين طرف نتواني به آن طرف رفتن !
حريم موي سپيد تو را كه دارد پاس ؟
كسي كه دست تورا يك قدم بگيرد، نيست
و من - كه ميدوم اندر پي تو - خوشحالم
كه ديدگان تو در شهر بيترحم ما
به روي مردم نامهربان نميافتد !
پدر، به خانه بيا، با ملال خويش بساز !
اگر كه چشم تو بر روي زندگي بستهست
چه غم كه گوش تو، و پيچ راديو باز است :
- ” ... هزار و ششصد و هفتاد و يك نفر امروز
به زير آتش خمپارهها هلاك شدند !
و چند دهكده دوست را هواپيما،
به جاي خانه دشمن گلوله باران كرد ! ...“
گلوي خشك مرا بغض ميفشارد تنگ
و كودكان مرا لقمه در گلو ماندهست
كه چشم آنها، با اشك مرد، بيگانهست .
چه جاي گريه، كه كشتار بيدريغ حريف
براي خاطر صلح است و حفظ آزادي !
و هر گلوله كه بر سينهاي شرار افشاند
غنيمتي است كه: دنيا بهشت !! خواهد شد .
پدر، غم تو مرا رنج ميدهد، اما
غم بزرگتري ميكند هلاك مرا :
كه ناله ميچكد از برق تازيانه در او
به خانههاي خراب
به كومههاي خموش
به دشتهاي به آتش كشيده متروك
كه سوخت، يك جا، برگ و گل و جوانه در او !
به خاك مزرعههايي كه جاي گندم زرد
لهيب شعله سرخ
به چار سوي افق ميكشد زبانه در او
به چشمهاي گرسنه
به دستهاي دراز
به نعش كودك دهقان ميان شاليزار
به زندگي، كه فرومرده جاودانه در او !
بيا، به حال بشر، هايهاي گريه كنيم
كه با برادر خود هم نميتواند زيست
چنين خجسته وجودي كجا تواند ماند؟ !
چنين گسسته عناني كجا تواند رفت ؟
صداي غرش تيري دهد جواب مرا :
به كوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت !
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !
يه جمعهي ديگه هم گذشت، اما…!!
جرس

بگو به باران
ببارد امشب
بشويد از رخ
غبار اين كوچهباغها را
كه در زلالش
سَحَر بجويد
ز بيكرانها
حضور ما را.
به جستوجوي كرانههايي
كه راهِ برگشت از آن ندانيم
من و تو بيدار و
محوِ ديدار
سبكتر از ماهتاب و
از خواب
روانه در شطِّ نور و نرما
ترانهاي بر لبانِ باديم
به تن همه شرم و شوخِ ماندن
به جانِ جويان،
روانِ پويانِ بامداديم.
ندانم از دور و دوردستان
نسيمِ لرزانِ بالِ مرغيست
و يا پيام از ستارهاي دور
كه ميكشاند
بدان دياران
تمامِ بود و نبودِ ما را
درين خموشي و پردهپوشي
به گوشِ آفاق ميرساند،
طنين شوق و سرود ما را.
چه شعرهايي
كه واژههاي برهنه امشب
نوشته بر خاك و خار و خارا
چه زادِ راهي به از رهايي
شبي چنان سرخوش و گوارا!
درين شبِ پاي مانده در قير
ستاره سنگين و پا به زنجير
كرانه لرزان در ابرِ خونين
تو داني آري،
تو داني آري
دلم ازين تنگنا گرفته.
بگو به باران
ببارد امشب
بشويد از رخ
غبار اين كوچهباغها را
كه در زلالش
سحر بجويد
ز بيكرانها
حضور ما را.
محمدرضا شفيعيكدكني