وصل ممکن نیست؛ همیشه فاصله ای هست
 

آپ آخر!

 

 

سلام به همه ­ی دوستان خوبم!

 

بعد از این همه به هم ریختگی پرشین ­بلاگ، گفتم خب بابا چه کاریه؟ میرم یه جا دیگه وبلاگم رو راه می­ندازم! اینم آدرس وبلاگ جدیدم که از این به بعد آپش می کنم:    

 

www.hasti2003.blogfa.com

 

خوشحال میشم مثل همیشه با نظراتتون بهم انگیزه بدین. منتظرتون هستم. فعلاً خداحافظ!

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦ - hasti

او سرسپرده میخواست...

 

سلام! یه سلام بعد از...؟ نمی ­دونم چند ماه. ولی می ­دونم خیلی ­وقته که سراغی از این وبلاگ خاک ­گرفته و متروکم نگرفتم. ولی حالا برگشتم، با یه عالمه حرف واسه گفتن و یه دنیا شعر واسه زمزمه کردن. ولی حجم زیاد حرفا، فرصت حرف­ زدن رو ازم می­ گیرن! پس فعلاً به نوشتن همین شعر فوق ­العاده از محمدعلی بهمنی اکتفا می­کنم. ولی بازم برمی ­گردم. خیلی زود!

 

 

او سرسپرده می­خواست، من دل سپرده بودم

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها، تنها بجرم این که
او سرسپرده می­ خواست، من دل سپرده بودم
ده سال می ­شد آری در ذره­ ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دل­گیر وقتی غروب می ­شد
گویی به­ جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می ­شد، وقتی غروب می ­شد
کاش آن غروب­ها را از یاد برده بودم

 

 

محمدعلی بهمنی

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦ - hasti

چشم من روشن!!

 

یه سلام دوباره، بعد از 4 ماه!! چی کار کنم با این همه درسی که از همه­جا نازل میشه و هرچقدر می­خونم به جای این­که از حجمشون کم بشه، فقط زیادتر می­شن؟! حالا واقعاً حکمت این کنکور چیه و کی این آزمون بی­ معنی رو اولین بار پیشنهاد کرده، نمی ­دونم!! برام دعا کنید!

 

چشم من روشن

 

آخر ای دوست نخواهی پرسید

 

که دل از دوری رویت چه کشید؟

 

سوخت در آتش و خاکستر شد

 

وعده ­های تو به دادش نرسید

 

 

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

 

اشک حسرت شد و بر خاک چکید

 

آن همه عهد فراموشت شد؟

 

چشم من روشن، روی تو سپید!

 

جان به لب آمده در ظلمت غم

 

کی به دادم رسی ای صبح امید؟

 

آخر این عشق مرا خواهد کشت

 

عاقبت داغ مرا خواهی دید

 

دل پر درد فریدون مشکن

 

که خدا بر تو نخواهد بخشید!

 

 

فریدون مشیری

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٥ - hasti

تولد-در گلستانه

17 سالِ پيش، تويِ يه همچين روزي (سه شنبه-24/5/68) يه دختر كوچولويي رو به اجبار تبعيدش كردن به اين كره­ي خاكي! هر چقدر گريه و التماس كرد، هيچ فايده­اي نكرد! فرستادنش اين­جا تا تو اين دنياي نيمه تاريك-نيمه روشن آدما، چشمشو رو تاريكي­ها ببنده و اون نور واقعي رو بين اين همه نور پيدا كنه! سراغ خيلي نورها رفت، ولي خيلي طول نكشيد كه فهميد اشتباه كرده. هر بار يه روشني­اي رو از دور مي­ديد، به طرفش شتاب مي­گرفت، ولي وقتي مي­رسيد، مي­ديد يه چراغ كم­نور بيش­تر نيست!! تو اين گشتنا كسايي رو هم پيدا كرد كه خيلي از بقيه پرنورتر بودن. ولي بازم اين نورا، نوري نبود كه روز تولدش، اونو ازش جدا كرده بودن. اين هستي كوچولو هنوزم داره مي­گرده. هرچند به ظاهر مي­دونه بايد دنبال چي بگرده، ولي هنوز اون نور رو به معناي واقعي پيدا نكرده. هنوز سردرگم و بي­پناه مي­گرده و شوق رسيدن به اون نور مطلقه كه تحمل سياهي­هاي اين دنياي بي­رحم رو براش ممكن مي­كنه. حالا شما هم اگه از اون نور خبري داريد، اگه بهش رسيديد، اگه شما هم مثل من هنوز دنبالش مي­گرديد، بگيد شايد با يه اميد بيشتري دنبال اون نور بگردم.

در گلستانه

دشت‌هايي چه فراخ!
كوه‌هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي.

پشت تبريزي‌ها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد.

پاي ني‌زاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم:
چه كسي با من، حرف مي‌زند؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجه‌زاري سر راه.
بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ
و فراموشي خاك.

لب آبي
گيوه‌ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ، مي‌چرخد گاوي در كرد.
ظهر تابستان است.
سايه‌ها مي‌دانند، كه چه تابستاني است.
سايه‌هايي بي‌لك،
گوشه‌يي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اين‌جاست.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.

 

در دل من چيزي است

مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بیتابم، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه،

دورها آوایی است، که مرا می خواند." 

 

سهراب سپهري

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٥ - hasti

آبی، خاکستری، سياه

آبي، خاكستري، سياه 

 تو به من خنديدي
 و نمي­دانستي
 من به چه دلهره از باغچه­ي همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پيِ من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب­آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي­دهد آزارم
 و من انديشه­كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه­ي كوچك ما سيب نداشت

در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره­شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشان­تر از انديشه­ي من
گيسوان تو شب بي­پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه، شبي
از شط گيسوي موّاج تو من
بوسه­زن بر سر هر موج گذر مي­كردم
كاش بر اين شط موّاج سياه
همه­ي عمر سفر مي­كردم
من هنوز از اثر عطر نفس­هاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه­ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه­ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي­جست
چشم من چشمه­ي زاينده­ي اشك
گونه­ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي­شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي­باران، پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي­باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده­ي خاكستري سرد كدورت، افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده­ي راهم بسته
ابر خاكستري بي­باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي، باران
باران؛
شيشه­ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربي رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دل­تنگ
مي­پرد مرغ نگاهم تا دور
واي، باران
باران؛
پَرِ مرغان نگاهم را شست
آب، رؤياي فراموشي­هاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشي­هاست
من شكوفايي گل­هاي اميدم را در رؤياها مي­بينم
و ندايي كه به من مي­گويد:
 ” گرچه شب تاريك است
دل قوي دار، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي­بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي­چيند
آسمان­ها آبي
 پر مرغان صداقت آبي­ست
ديده در آينه­ي صبح تو را مي­بيند
از گريبان تو صبح صادق
 مي­گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري؟
نه
از آن پاك­تري
تو بهاري؟
نه
بهاران از توست
از تو مي­گيرد وام
هر بهار اين­همه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنّايم را
اي تو چشمانت سبز
 در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه­كنان مي­كاود
من به چشمان خيال­انگيزت معتادم
و در اين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي­ام در پي آن گوهر مقصود چرا؟
در پي گمشده­ي خود به كجا بشتابم؟
مرغ آبي اين­جاست
در خود آن گمشده را دريابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروان­هاي فرومانده­ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر باز كني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه­ي خود خواهم برد
كه در آن شوكت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي­بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسك­هاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره­اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسك­هايش مي­رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خود را هر روز
شوكتي مي­بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي­داند
نام تو را مي­خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه­ي خوش خواهد گفت؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي­گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
 چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه­ي شاد
از لبان تو شنيد:
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي­ست
مي­توان
 بر درختي تهي از بار­، زدن پيوندي
مي­توان در دل اين مزرعه­ي خشك و تهي بذري ريخت
مي­توان
از ميان فاصله­ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله­هاست “
قصه­ي شيريني­ست
كودك چشم من از قصه­ي تو مي­خوابد
قصه­ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته­اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي­ميرد
رفته­اي اينك، اما آيا
باز برمي­گردي؟
چه تمنّاي محالي دارم
خنده­ام مي­گيرد
چه شبي بود و چه روزي، افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي هي
مي­پرانديم در آغوش فضا
ما قناري­ها را
از درون قفس سرد رها مي­كرديم
آرزو مي­كردم
دشت سرشار ز سرسبزي روياها را
من گمان مي­كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي­ست
من چه مي­دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي­دانستم
سبزه مي­پژمرد از بي­آبي
سبزه يخ مي­زند از سردي دي
من چه مي­دانستم
دل هر كس دل نيست
قلب­ها ز آهن و سنگ
قلب­ها بي­خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد، درختي شد، نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر­آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميت­ها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي، چه اميد؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي­بر گرديد
دل من مي­سوزد
كه قناري­ها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله­هاست
گاه مي­انديشم
مي­تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دست­هاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشم­هاي تو به من مي­بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته­اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي­تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي­مانم
من به سرگرداني
ابر را مي­مانم
من به آراستگي خنديدم
منِ ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي­، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي­آشفت
قصه­ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي­گفت
باد با من مي­گفت:
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي­كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي­بينم، مي­بينم
تو به اندازه­ي تنهايي من خوش­بختي
من به اندازه­ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو؟
هيچ
تو همه هستي من، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري؟
همه چيز
تو چه كم داري؟ هيچ
بي تو در مي­ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي­كردم
كه تو خواننده­ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي­خواني؟
نه، دريغا، هرگز
باورم نيست كه خواننده­ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي­خواندي
بي تو من چيستم؟ ابر اندوه
بي تو سرگردان­تر، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم­، در پنجه­ي باد
بي تو سرگردان­تر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم­، خاموش
نتپد ديگر در سينه­ي من، دل با شوق
نه مرا بر لب­، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي­دردم
بي تو احساس من از زندگي بي­بنياد
و اندر اين دوره بيدادگري­ها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو­؟
بي تو مردم، مردم
گاه مي­انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي­گويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي­شنوي، روي تو را
كاشكي مي­ديدم
شانه بالازدنت را
بي­قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب! ‌عاقبت مُرد­؟
افسوس
كاشكي مي­ديدم
من به خود مي­گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد­؟ “
باد كولي، اي باد
تو چه بي­رحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه­كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه­جا؟
 آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي­كرد
تيرگي را در دشت
و شفق، اين شفق شگرفي
بوي خون داشت، افق خونين بود
كولي باد پريشان­دل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي­كردي هنگام غروب
تو به من مي­گفتي:
” صبح پاييز تو، ناميمون بود ! “
من سفر مي­كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي­كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گل­ها در دشت
باز برمي­گردم
و صدا مي­زنم:
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كن­ پنجره را
كه پرستو مي­شويد در چشمه­ي نور
كه قناري مي­خواند
مي­خواند آواز سرور
 كه: بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي­زنم:
” باز كن پنجره، باز آمده­ام
من پس از رفتن­ها، رفتن­ها؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو، اكنون به نياز آمده­ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي­تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي­تو
بي تو مي­رفتم، مي­رفتن، تنها، تنها
و صبوريِ مرا
كوه تحسين مي­كرد
من اگر سوي تو برمي­گردم
دست من خالي نيست
كاروان­هاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گل­ها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي­خندي
من صدا مي­زنم :
” آي باز كن پنجره را “
پنجره را مي­بندي
با من اكنون چه نشستن­ها، خاموشي­ها
با تو اكنون چه فراموشي­هاست
چه كسي مي­خواهد
من و تو ما نشويم
خانه­اش ويران باد
من اگر ما نشويم، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي­خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد؟
چه كسي با دشمن بستيزد؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشت­ها نام تو را مي­گويند
كوه­ها شعر مرا مي­خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه­ي اندوه ز چيست؟
در تو اين قصه­ي پرهيز كه چه؟
در من اين شعله­ي عصيان نياز
در تو دم­سردي پاييز كه چه؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور­؟
و جدايي با درد؟
و نشستن در بُهت فراموشي
يا غرق غرور؟
سينه­ام آينه­اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي­دست مرا
مرغ دستان تو پر مي­سازند
آه مگذار­، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشي­ها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي­گويم، آه
با تو اكنون چه فراموشي­ها
با من اكنون چه نشستن­ها، خاموشي­هاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي­خيزند

                                                                        
حميد مصدق

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٥ - hasti

نغمه ها

 

روزایی بود که فقط خوندن شعرای فریدون مشیری آرومم می­کرد! اینم یه شعر از همون روزا که حداقل اون موقع برام خیلی قشنگ بود. چقدر زود گذشتن این سال­ها! 

 

نغمه­ها

 

دل از سنگ بايد كه از درد عشق
ننالد خدايا دلم سنگ نيست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
كه جز غم در اين چنگ آهنگ نيست

به لب جز سرودِ اميدم نبود
مرا بانگ اين چنگ خاموش كرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
كه آهنگ خود را فراموش كرد

نمي­دانم اين چنگي سرنوشت
چه مي­خواهد از جان فرسوده­ام
كجا مي­كشانندم اين نغمه­ها
كه يك­دم نخواهند آسوده­ام

دل از اين جهان برگرفتم، دريغ:
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در اين واپسين لحظه­ي زندگي
هنوزم در اين سينه يك آرزوست:

دلم كرده امشب هوايِ شراب
شرابي كه از جان برآرد خروش
شرابي كه بينم در آن رقص مرگ
شرابي كه هرگز نيايم به­ هوش

مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ اين چنگ را
همه زندگي نغمه­ي ماتم است
نمي­خواهم اين ناخوش آهنگ را

فريدون مشيري

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٥ - hasti

دل تنگ

 

دل تنگ

 

سر خود را مزن اين­گونه به سنگ
دل ديوانه­
ي تنها، دلِ تنگ
منشين در پس اين بُهت گران
مدران جامه­ي جان را مدران
مكن اي خسته درين بغض درنگ
دل ديوانه تنها دل­ِ تنگ

پيش اين سنگ­دلان قدر دل و سنگ يكي است
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي است
ديدي آن را كه تو خواندي به جهان يارترين
سينه را ساختي از عشقش سرشارترين
آنكه مي­گفت منم بهر تو غم­خوارترين
چه دل­آزارترين شد چه دل­آزارترين

نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ

ناله از درد مكن
آتشي را كه در آن زيسته­اي سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ­رو باش ازين عشق و سرافراز بمان

راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ

 

فريدون مشيري

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥ - hasti

جمال بهادری

 

هو الحق

 

چقدر مي­گذره از زمان دستگيري آقاي بهادري؟ ديگه درست يادم نمياد. فقط مي­دونم خيلي­ وقته. خيلي. ماه­هاست. ولي هنوز كه هنوزه هيچ خبري نيست كه نيست. دعا كنيد. اگه از اين موضوع اطلاعي نداريد حتماً از اين وبلاگ ديدن كنيد:

http://www.bahadori.blogfa.com

هرچند خيلي وقته آپ نشده ولي از كليت موضوع مطلع ميشيد. خيلي تلخه. خيلي. پس اگه كاري از دستتون بر نمياد، دعا كنيد كه هرچه زودتر حقيقت­ها آشكار بشه و يه بي­گناه و به جرم عدالت­خواهي اين طور مجازات نشه.

 

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي

دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآيي

دائم گل اين بستان شاداب نمي­ماند

درياب ضعيفان را در وقت توانايی

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥ - hasti

دلم گرفته!

هو الحق

چه جاي گريه، كه كشتار بي­دريغ حريف
براي خاطر صلح است و حفظ آزادي !
و هر گلوله كه بر سينه­اي شرار افشاند
غنيمتي است كه: دنيا بهشت !! خواهد شد .

مي­خوام براي يه بارم كه شده ساده و بي­تكلف بنويسم، و به چيزي جز حرفي كه داره در درونم مي­جوشه فكر نكنم!

نمي­دونم شما وقتي اين شعر رو مي­خونيد چه حسي پيدا مي­كنيد. ولي من... ! هرچند لحظه يه بار مجبور مي­شدم كه يه كاري واسه چشمام بكنم كه ديگه از پشت يه پرده­ي ضخيم اشك، صفحه­ي مونيتور رو نمي­ديدن!

اين همه جنايت چرا؟ مگه قراره چقدر تو اين دنيا بمونن كه حاضرن به خاطرش دنيايي رو به آتش بكشن؟! يكي جواب سوال منو بده. دلم گرفته. دلم بدجوري گرفته. بغضم شكسته. اشكام بي­امان مي­ريزن. مي­دونم يه روز او مياد و اين سياهي­ها تموم مي­شن. ولي تا اون روز...! چند هزار؟ چند ميليون انسان بي­گناه بايد اين­طور بي­رحمانه جون بدن؟ چرا اين دنيا بعضي وقتا انقدر سياه ميشه؟ دلم گرفته. همه­جا رو سياهي گرفته. آسمونِ آبي و بي­دريغي كه بالاي سرمه، هميشه به يادم مي­اورد كه اگه همه­جا رو هم سياهي بگيره، يه روشني اون بالا هست! ولي نمي­تونم به آسمون سياه و پردود بالاي سر مردمي فكر نكنم كه مدت­هاست جز سياهي چيزي نديدن. فقط دعا مي­كنم اون آبيِ بي­دريغ و فراموش نكنن كه فقط به اميد ديدن دوباره­ي اون ميشه تحمل كرد و درد كشيد و بازم ايستاد.

ببخشيد! نمي­خواستم انقدر بنويسم! ولي اين حرفا داشت منو از درون خرد مي كرد. ديگه مي­سپارمتون به اين شعر كه خيليييييييي بهتر از من اين حرفا رو زده:

كوچ

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !
به كوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت !

تو كودكانت را، بر سينه مي­فشاري گرم
و همسرت را، چون كوليان خانه­به­دوش
ميان آتش و خون مي­كشاني از دنبال
و پيش پاي تو، از انفجارهاي مهيب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشيان­ها بر روي خاك خواهد ريخت
و آرزوها در زير خاك خواهد مرد !

خيال نيست عزيزم ! ...
صداي تير بلند است و ناله­ها پيگير
و برق اسلحه­، خورشيد را خجل كرده­ست !
چگونه اين همه بيداد را نمي­بيني ؟
چگونه اين همه فرياد را نمي­شنوي ؟
صداي ضجّه خونين كودك عدني­ست،
و بانگ مرتعش مادر ويتنامي­،
كه در عزاي عزيزان خويش مي­گريند،
و چند روز دگر نيز نوبت من و توست،
كه يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم !
و يا به كشتن فرزند خلق برخيزيم !
و يا به كوه، به جنگل، به غار، بگريزيم !

- پدر ! چگونه به نزد طبيب خواهي رفت ؟
كه ديدگان تو تاريك و راه باريك است
تو يك قدم نتواني به اختيار گذاشت .
تو يك وجب نتواني به اختيار گذاشت !
كه سيل آهن در راه­ها خروشان است !

تو، اي نخفته شب و روز، روي شانه اسب،
- به روزگار جواني - به كوه و دره و دشت،
تو اي بريده­ره از لاي خار و خارا سنگ
كنون كنار خيابان، در انتظار بسوز !
درون آتش بغضي كه در گلو داري،
كزين طرف نتواني به آن طرف رفتن !
حريم موي سپيد تو را كه دارد پاس ؟
كسي كه دست تورا يك قدم بگيرد، نيست
و من - كه مي­دوم اندر پي تو - خوشحالم
كه ديدگان تو در شهر بي­ترحم ما
به روي مردم نامهربان نمي­افتد !

پدر، به خانه بيا، با ملال خويش بساز !
اگر كه چشم تو بر روي زندگي بسته­ست
چه غم كه گوش تو، و پيچ راديو باز است :

- ” ... هزار و ششصد و هفتاد و يك نفر امروز
به زير آتش خمپاره­ها هلاك شدند !
و چند دهكده دوست را هواپيما،
به جاي خانه دشمن گلوله باران كرد ! ...“

گلوي خشك مرا بغض مي­فشارد تنگ
و كودكان مرا لقمه در گلو مانده­ست
كه چشم آنها­، با اشك مرد­، بيگانه­ست .

چه جاي گريه، كه كشتار بي­دريغ حريف
براي خاطر صلح است و حفظ آزادي !
و هر گلوله كه بر سينه­اي شرار افشاند
غنيمتي است كه: دنيا بهشت !! خواهد شد .

پدر، غم تو مرا رنج مي­دهد، اما
غم بزرگ­تري مي­كند هلاك مرا :

بيا به خاك بلا ديده­اي بينديشيم
كه ناله مي­چكد از برق تازيانه در او

به خانه­هاي خراب
به كومه­هاي خموش
به دشت­هاي به آتش كشيده متروك
كه سوخت، يك جا، برگ و گل و جوانه در او !

به خاك مزرعه­هايي كه جاي گندم زرد
لهيب شعله سرخ
به چار سوي افق مي­كشد زبانه در او
به چشم­هاي گرسنه
به دست­هاي دراز
به نعش كودك دهقان ميان شاليزار
به زندگي، كه فرومرده جاودانه در او !

بيا، به حال بشر، هاي­هاي گريه كنيم
كه با برادر خود هم نمي­تواند زيست
چنين خجسته وجودي كجا تواند ماند؟ !
چنين گسسته عناني كجا تواند رفت ؟

صداي غرش تيري دهد جواب مرا :
به كوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت !
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !

فريدون مشيري

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥ - hasti

جرس

 

يه جمعه­ي ديگه هم گذشت، اما!!

 

جرس

 

بگو به باران

ببارد امشب

بشويد از رخ

غبار اين كوچه­باغ­ها را

كه در زلالش

سَحَر بجويد

ز بي­كران­ها

حضور ما را.

 

به جست­و­جوي كرانه­هايي

كه راهِ برگشت از آن ندانيم

من و تو بيدار و

محوِ ديدار

سبك­تر از ماهتاب و

از خواب

روانه در شطِّ نور و نرما

ترانه­اي بر لبانِ باديم

به تن همه شرم و شوخِ ماندن

به جانِ جويان،

روانِ پويانِ بامداديم.

 

ندانم از دور و دوردستان

نسيمِ لرزانِ بالِ مرغي­ست

و يا پيام از ستاره­اي دور

كه مي­كشاند

بدان دياران

 تمامِ بود و نبودِ ما را

درين خموشي و پرده­پوشي

به گوشِ آفاق مي­رساند،

طنين شوق و سرود ما را.

 

چه شعرهايي

كه واژه­هاي برهنه امشب

نوشته بر خاك و خار و خارا

چه زادِ راهي به از رهايي

شبي چنان سرخوش و گوارا!

 

درين شبِ پاي مانده در قير

ستاره سنگين و پا به زنجير

كرانه لرزان در ابرِ خونين

تو داني آري،

تو داني آري

دلم ازين تنگنا گرفته.

 

بگو به باران

ببارد امشب

بشويد از رخ

غبار اين كوچه­باغ­ها را

كه در زلالش

سحر بجويد

ز بي­كران­ها

حضور ما را.

 

محمدرضا شفيعي­كدكني

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ تیر ،۱۳۸٥ - hasti